با مسلم رفتیم کافی شاپ. قهوه سفارش دادیم. روی میز روزنامه خراسان بود. آن را برداشتم. باز کردم. نظرانداز مرور کردم. به بخش حوادث رسیدم. چشمانم گرد شد. گفتم وای، مگه میشه.
مسلم با کنجکاوی پرسید مگه چی نوشته.
اینجا نوشته دیشب پیرزنی همسرش را با گوشتکوب کشته، سر یک دانه پیاز.
خندید. گفت گرفتی ما رو. گفتم بابا اینجا نوشته. تازه بعد قتل، پیرزنه حالش بد میشه.
_خب.
_راهی بیمارستان میشه.
_خب.
پسرش که عاشق پدرش بود.
_خب.
_به یه پرستاره پول زیادی پیشنهاد میده.
_خب خب.
_بهش میگه این مریض نباید زنده بمونه.
پرستاره هم می پذیره. آمپولو برمیداره. توش بنزین میکنه. میره بالا سر پیرزنه. آمپولو تزریق میکنه. پیرزن متوجه میشه.
_خب چیکار میکنه.
_انجیو رو جدا میکنه. دنبال پرستار راه میفته. توی سالن میفته زمین. پرستار به پیرزنه میگه چی شد بدو بیا دنبالم. پس چرا افتادی. پیرزن نگاهی مأیوسانه به پرستار میکنه. میگه عه بنزینم تموم شد.